کپک زده... گندیده... بوی عفونتش را حس می کنم...
اینجا، خیلی چیزها هستند که وجودشان را در سخاوتی مبهم ولی سالم، با احترام به من می بخشند... هستند و با اغراق و افراط ، بودنشان را به رخ می کشند... شاید چون می دانند هستیشان مدیون نبودن چیزهای حقیقی است... شلوغ می کنند تا کسی نفهمد کذب محض اند...
سردم است؛ سرما یکی از آن چیزهایی ست که هست... حضور نیرومندش را مدام فریاد می زند... یادم می آید، می شنوم، از همین نزدیکی... " من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد"... سرما تا مغز استخوانم را می سوزاند، چاره ای ندارم جز بلعیدن این هوای منجمد وحشی... و ریه هایم... ریه های انباشته ام ورم کرده اند... وحشت می کنم... آیا... خواهند ترکید؟؟؟ گوش می کنم... کــــــِــی ؟...
ساکتم، حرفی نمی زنم، شاید حرفی ندارم... ولی، به یادم هست هنوز... "همیشه برای کسی که دوستش داری حرفی برای گفتن هست"... اوهوم... برای کسی که دوستش داری... دوستش داری... پیدا می شود... همیشه... بالاخره پیدا می شود...
خُب!!!!!! حرف... می زنم.. حرف...
من، با تو، از اوج فرسودگی و تاریکی، از عمق فراموشی و از آستانه ی درد و اندوه... حرف می زنم... به تو... و به این بستر سفید؛ کلمه خواهم بخشید... شناور می شوم، برای دزدیدن کلمه هایی که چون جانوری وحشتزده، هراسان از مقابلم می گریزند... انگشتان لرزان و مبهوت من زیادی کُندند، ولی ...
می دانی، من هیچگاه "خوشبخت" نبوده ام... آدمهایی که هنوز به یاد می آورم بی دغدغه، خوشبخت بوده اند... می توانم حتی بگویم آن را دو دستی بغل کرده بودند... خوشبختند و هـزار بار خوشبختند، چون همیشه باور کرده اند؛ هر چیز را که دیده اند، شنیده اند، لمس کرده اند... این باور بی چون و چرا عین خوشبختی ست... و من... غرق شده ام... در نکبت، در بدبختی... من از اولین روز، از آن اولین لحظه حتی، جز یک تبعیدی نبوده ام... در جایی که همه سرشار ایمانند، چون منی، چاره ای جز تسلیم و سکون در این برهوت را ندارد... برهوت بهت، ناباوری... کفر!
من همیشه یک تبعیدی بوده ام و خواهم ماند... و تو... تو هم هیچوقت چیزی جز یک رهگذر... یك مسافر نبوده ای... چه می دانستم، چه می دانستم که تو، هویتت را و بودنت را و حقیقت وجودت را مدیون " رفتن " ی ...
دلگیرم... من در نهایت غربت ایستاده ام، خواهم پوسید، خواهم گندید... بوی چرک و خون ذهنم را پر کرده... سر تا پام، بوی ماندگی، بوی نا می دهد، من... دلگیرم!
و دلتنگ! دلتنگ روز هایی که پیش من ماندی و من... با سرخوشی ابلهانه ای مدام می رفتم و می آمدم و می خندیدم و بلند بلند می خواندم و تکرار می کردم.. " زندگیمو بگیر... صدایت را نه!!!"
و... چقدر وقیح اند، چقدر بی رحم اند، چقدر مسموم و زشتند.... چطور می شود، از کسی در کمتر از لحظه ای؛ . . . همه ی هستیش را گرفت؟؟؟...
شاید... دلگیر تو ام... تصویر دست های خوب و مهربان و پر شکوهت، بیش از حد واقعی بود، هست... این همه کم لطفی تو را هم باور نمی کنم، هیچ وقت... و نمی فهمم، چگونه تو را آنقدر شفاف و عریان، بی هیچ خطِ فاصله و ردی از تردید می دیدم، در حالیکه تو، خودت را محکم، پیچیده در حجمی نا آشنا و عاریه از بی تفاوتی و بی حسی درون صندوقچه ای با هزار قفل بی کلید، جا گذاشته بودی...
من، در تنها تصویر پوسیده ای که از گذشته ی تیره و حقیر خود دارم، آواره ام... جسد بی شکل من... تنها با تکه تصویرهایی بسیار نزدیک و حقیقی، از دو دست گرم و روشن وصمیمی، دو دست کوچک معصوم... که از آنها مثل آخرین بهانه های پیوستن سیاهی بی رحم خود با نوردر گودترین نقطه ی چشمخانه، درانتهای مردمکهام، نگهداری می کند... در باتلاق بیهودگی و تکرار، دیوانه وار و عاصی، می رقصد، می چرخد، می ریزد، می پاشد، فرو میرود... نفسم... می بُرد...